تبلیغات

عشق درمانی... - پیشنهاد میکنم حتما بخونید...

عشق درمانی...
کسانی که عاشق نیستند وارد نشوند...
سه شنبه 14 مرداد 1393 :: نویسنده : ** محمد **

درد دل و اعتراف یک جوان ایرانی (تکان دهنده):
.
.

یه خونه مجردی با رفیقامون درست کرده بودیم، اونجا شده بود خونه گناه و معصیت...دیگه توضیحش باخودتون....
شب عاشورا بودهرچی زنگ زدم به رفیقام، هیچکدوم در دسترس نبودند
نه نماز، نه هیئت، نه پیراهن مشکی هیچی...

میگفتم اینارو همش آخوندا درآوردند، دو تا عرب با هم دعواشون شده به ما چه
 ماشینو برداشتم برم یه سرکی، چی بهش میگن؟ گشتی بزنم
تو راه که میرفتم یه خانمی را دیدم، خانم چادری وسنگینی بود کنارخیابون منتظرتاکسی بود

خلاصه اومدم جلو و سوار ماشینش کردم یه دفعه یه فکری مثل برق توذهنم جرقه زد بله شیطان خوب بلده کجاواردبشه ازچندتاخیابون عبورکردم ورسیدم به میدون ورفتم سمت خونه مجردیمون خانمه که دید مسیری که اون گفته بودنمیرم گفت نگهدارومنم سرعتوبیشترکردموهرچی جیغ ودادمیزدتوجه نمیکردم شانس آوردم درهای ماشین قفل مرکزی داشت وگرنه خودشومینداخت پایین
خلاصه، بردمش توی اون خانه ی مجردی
 ...


× برای خوندن  برید به ادامه ی مطلب !
.
.
.
.
.
.

... اینم مثل بید میلرزید و گریه میکرد و میگفت بابا مگه تو غیرت نداری؟ آخه شب عاشوراست!!!! بیا به خاطر امام حسین حیا کن
گفتم برو بابا امام حسین کیه؟ اینارو آخوندا درآوردند، این عربها با هم دعواشون شده به ما ربطی نداره
خانومه که دیگه امیدی به نجات نداشت با گریه گفتش که: خجالت بکش من اولاد زهرام، به خاطر مادرم فاطمه حیا کن!!! من این کاره نیستم، من داشتم میرفتم مجلس عزای سیداشهداعزیز فاطمه
گفتم من فاطمه زهرا هم نمیشناسم، من فقط یه چیز میشناسم: جوانی، جوانی کردن
اینارو هم هیچ حالیم نیست من اینقدرغرق تواین کاراشدم مطمئنم جهنم میرم پس دیگه آب که ازسرگذشت چه یک وجب چه صدوجب خانمه که ازترس صداش میلرزید باهمون صدای لرزان گفت: تو ازخداوعذاب جهنم نمیترسی درسته ولی لات که هستی، غیرت لاتی داری یا نه؟من شنیدم لاتهااهل لوتی گری ومردونگی هستن
_ خودت داری میگی من زمین تا آسمون پر گناهم ، این همه گناه کردی، بیا امشب رو مردونگی کن به حرمت مادرم زهرای مظلومه گناه نکن، اگه دستتو مادرم زهرا نگرفت برو هرکاری دلت میخواد بکن
آقامن که شهوت جلوچشاموگرفته بود هیچی حالیم نمیشداماباشنیدن کلمه زهرای مظلومه که باصدای لرزان وهمراه باگریه اون زن همراه بود تنم لرزید آقایه لحظه بدنم یخ کرد غیرتی شدم
لباسامو پوشیدم و گفتم: یالا چادرو سرت کن ببینم، امشب میخوام تو عمرم برای اولین بار به حضرت زهرا اعتماد کنم ببینم این حضرت زهرا میخواد چیکار کنه مارو... یالا
سوار ماشینش کردم و اومدم نزدیک حسینیه ای که میخواست بره پیاده اش کردم
از ماشین که پیاده شد داشت گریه میکرد
همینجور که گریه میکرد و درو زد به هم، ورفت
 اومدم تو خونه و حالا ضد حال خوردیم و حالم خوب نبودداشتم حرفهای خانومه روکه مثل پتک توسرم میخوردتوذهنم مرورمیکردم
تو راه که داشتم میبردمش تا دم حسینیه، هی گریه میکرد و با خودش حرف میزد، منم میشنیدم چی میگه
اما داشت به من میگفت
میگفت: این گناه که میکنی سیلی به صورت مهدی میزنی، آخه چرا اینقدر حضرت مهدی رو کتک میزنی، مگه نمیدونی ما شیعه ایم، امام زمان دلش ازدست ما میگیره، اینارو میگفت
منم رانندگی میکردم.... واردخونه شدم
دیدم مادرم، پدرم، خواهرام، داداشام اینا همه رفتند هیئت
تو خانواده مون فقط لات من بودم
تلویزیونو که روشن کردم دیدم به صورت آنلاین کربلا را نشون میده
صفحه ی تلویزیون دو تکه شده، تکه ی راستش خود بین الحرمین و گاهی ضریحو نشون میده، تکه دومش، قسمت دوم صفحه ی تلویزیون یه تعزیه و شبیه خونی نشون میداد، یه مشت عرب با لباس عربی، خشن، با چفیه های قرمز، یه مشت بچه ها با لباس عربی سبز، اینارو با تازیانه میزدند و رو خاکها میکشوندند
من که تو عمرم گریه نکرده بودم، یاد حرف این دختره افتادم گفتم واااااای یه عمره دارم تازیانه به مهدی میزنم
پای تلویزیون دلم شکست، گفتم یازهرای مظلومه دست منو بگیر
یازهرا یه عمره دارم گناه میکنم، دست منو بگیر
من میتونستم گناه کنم، اما به تو اعتماد کردم.
کسی تو خونه نبود، دیگه هرچی دوست داشتم گریه کردم توسروصورت خودم میزدم
گریه های چند ساله که بغض شده بود، گریه میکردم، داد میزدم، عربده میکشیدم، خجالت که نمیکشیدم چون کسی نبودیه حس عجیبی بهم دست داده بودکه توی همه عمرم تجربه نکرده بودم احساس میکردم سبک شدم احساس میکردم تازه متولدشدم....
نیمه شب بود، باصدای بازشدن قفل در ازخواب بیدارشدم همون پای تلویزیون خوابم برده بودپدر و مادرم از حسینیه آمدند
تا مادرم درو باز کرد، وارد شد تو خونه، تا نگاه به من کرد (اسمم رضاست)، یه نگاه به من کرد گفت: رضا جان حالت خوبه؟چراچشمات قرمزه چراصورتت قرمزشده گفتم چیزی نیست گفت صدات چراگرفته همه نگران بودن دورموگرفته بودن 
گفتم چیزی نیست امشب براامام حسین عزاداری کردم همه ازتعجب مات مونده بودن مادرم گریه میکرد وخداروشکرمیکردمیگفت ممنونم خداکه دعاهای منومستجاب کردی و.....
افتادم به پای پدر و مادرم، گریه.... تورو به حق این شب عاشورا منو ببخشید
من اشتباه کردم
بابام گریه میکردمادرم گریه میکرد خواهروبرادرام....
صبح عاشورا، زنجیرو برداشتم و پیرهن مشکی رو پوشیدم و رفتم سمت حسینیه محلمون
تو حسینیه که رفتم، میشناختند، میدونستند من هیچوقت اینجاها نمیومدم
همه یه جوری نگام میکردن
سرپرست هیئت آدم مسنیه
آمد و پیشونیمو بوسید و بغلم کرد و گفت رضاجان خوش آمدی، منت سر ما گذاشتی منم خجالت میکشیدم آخه یه عمرباعث اذیت وآزارمردم اون محله بودم...رفتم تودسته و
هی زنجیر میزدم وبه یاد اون سیلی هایی که به مهدی زده بودم گریه میکردم
هی زنجیر میزدم به یاد کتکایی که با گناهانم به امام زمان زدم گریه میکردم
جلسه که تمام شد، نهارو که خوردیم، سرپرست هیئت منو صدا زد
 گفت: رضاجان میای کربلا؟ گفتم: کربلا؟!! من؟!!! من پول ندارم!!!
گفت نوکرتم، پول یعنی چی؟ خودم میبرمت
هنوز ماه صفر تموم نشده بود دیدم بین الحرمینم زدم تو صورتم گفتم حسین جان میخوای با دل من چکار کنی؟
زهراجان من یه شب تو عمرم به تو اعتماد کردم، کربلاییم کردی؟ بی بی جان من یه عمرزیربارگناه مرده بودم توزنده ام کردی؟
اومدم ضریح آقا رو گرفتم، ضریح امام حسینو، گریه کردم. داد میزدم، حسین جان، حسین جان، دستمو بگیر حسین جان، پسر فاطمه دستمو بگیر، نگذار برگردم دوباره نذاردوباره راهموگم کنم.....
سرپرست هیئت کاروان زیارتی داره داره، مکه مدینه میبره. یه روزتومسجدمنودیدصدام زدرضاجان میای به عنوان خدمه بریم مدینه، گفت همه کاراش با من، من یکی از خدمه هام مریض شده
خلاصه آقا چندروزه ویزای مارو گرفت، یه وقت دیدیم ای بابا سال تمام نشده تو قبرستان بقیع، پای برهنه، دنبال قبر گمشده ی زهرا دارم میگردم
گریه کردم: زهرا جان، بی بی جان، با دل من میخوای چکار کنی؟ من یه شب به تو اعتماد کردم هم کربلاییم کردی هم حاجی!!!
خلاصه  دیگه شغل پیداکردمو اهل کاروزحمت شده بودم رفیقای اون چنینی را گذاشته بودم کنار و آبرو پیدا کردم
یه مدتی، دو سالی گذشت
همه ماجرا یه طرف، این یه قصه که میخوام بگم یه طرف
مادر ما گفت: رضاجان حالا که کار داری، زندگی داری، حاجی هم شدی، مکه هم رفتی، کربلایی هم شدی، نوکر امام حسین هم شدی، آبرو پیدا کردی، اجازه میدی بریم برات خواستگاری؟
گفتم هرچی نظرشماست مادر،من روحرف شماحرف نمیزنم
رفتند گفتند یه دختری پیدا کردیم خیلی دختر مومنه و خوبیه خلاصه رفتیم خواستگاری
پدر دختر تحقیقاتشو کرده بود.
منو برد توی یه اتاق و درو بست و گفت: ببین پسر من میدونم کی هستی. اما دو سه ساله نوکر ابی عبدالله شدی. میدونم چه کارها و چه جنایات و .... همه ی اینارو میدونم، ولی من یه خواهش دارم، چون با حسین آشتی کردی دخترمو بهت میدم نوکرتم هستم. فقط جان ابی عبدالله از حسین جدا نشو. همین طوری بمون. من کاری با گذشته هات ندارم. من حالاتو میخرم. من حالا نوکرتم.
منم بغلش کردم پدر عروس خانم را، گفتم دعا کنید ما نوکر بمونیم.
گفت از طرف من هیچ مانعی نداره، دیگه عروس خانم باید بپسنده و خودتون میدونید
گفتند عروس خانم چای بیارند. ما هم نشسته بودیم. پدرمون، خواهرمون، مادرمون، اینها همه، مادرش، خاله اش، عمه اش، مهمونی خواستگاری بود دیگه
عروس خانم وقتی باسینی چای وارد شدیه نگاه به من کرد، یه وقت گفت:
یا زهرا!!!!!
سینی از دستش ول شد و گریه و از سالن نرفته خورد روی زمین...
مادرش، خاله اش، مادر من، خواهر ما رفتند زیر بغلشو گرفتند و بردنش توی اتاق
من دیدم فقط صدای شیون از اتاق بلنده
همه فقط یک کلمه میگن: یا زهرا!!!
منم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید، چه خبره! مادرمو صدا زدم، گفتم مادر چیه؟
گفت مادر میدونی این عروس خانم چی میگه؟
گفتم چی میگه؟
گفت: مادر میگه که....
دیشب خواب دیدم حضرت زهرا اومده به خواب من، عکس این پسر شمارو نشونم داده، گفته این تازگیا با حسین من رفیق شده....
به خاطر من ردش نکن
مادر دیشب حضرت زهرا سفارشتو کرده....
به خدا جوونا اگر رفاقت کنید، اعتماد کنید، اهل بیت آبروتون میده، دنیاتون میده، آخرتتون میده
ای آبرودار آبرویم را بخر٬ جان زهرا از گناهم درگذر... یازهرا...




نوع مطلب :
برچسب ها : اعتراف عجیب، معجزه، درددل یک جوان، ایرانی، حضرت زهرا، خدا،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 شهریور 1396 07:52 ب.ظ
Good day! Do you know if they make any plugins to protect against hackers?
I'm kinda paranoid about losing everything I've worked hard on. Any suggestions?
دوشنبه 30 مرداد 1396 08:24 ق.ظ
This paragraph is genuinely a good one it helps new internet
users, who are wishing for blogging.
شنبه 14 مرداد 1396 04:30 ب.ظ
Thanks for sharing such a pleasant thinking, piece of writing is good, thats why
i have read it fully
دوشنبه 9 مرداد 1396 11:45 ق.ظ
This is a very good tip particularly to those fresh to the blogosphere.
Simple but very precise info… Appreciate your sharing this one.

A must read article!
سه شنبه 29 فروردین 1396 12:57 ق.ظ
Right now it seems like BlogEngine is the top
blogging platform out there right now. (from what I've read) Is that what you are using on your blog?
پنجشنبه 24 فروردین 1396 12:52 ق.ظ
Hello this is somewhat of off topic but I was wondering if blogs use
WYSIWYG editors or if you have to manually code with HTML.
I'm starting a blog soon but have no coding skills so I wanted to get
guidance from someone with experience. Any help would be
greatly appreciated!
یکشنبه 20 فروردین 1396 05:18 ب.ظ
Hey there! I could have sworn I've been to this website before but after reading through some
of the post I realized it's new to me. Anyhow, I'm definitely happy I found it and
I'll be bookmarking and checking back frequently!
دوشنبه 14 فروردین 1396 05:38 ق.ظ
I like the valuable information you supply for your articles.
I will bookmark your weblog and test again here regularly.
I am moderately certain I will be told a lot of
new stuff right here! Best of luck for the next!
یکشنبه 13 فروردین 1396 02:28 ق.ظ
Heya i am for the first time here. I found this board and I in finding It really
helpful & it helped me out much. I hope to give one thing again and aid others like you
helped me.
شنبه 5 مهر 1393 08:37 ق.ظ
سلام برادر عیدتون مبارک
پنجشنبه 27 شهریور 1393 08:45 ق.ظ
سلام روز بخیر برادر ، کم پیداییت ! دیگه بهمون سر نمیزنید!!خوشحال میشم بازم ردپاتونو تو وبم ببینم
** محمد ** و علیکم السلام...چشم حتما....
شنبه 1 شهریور 1393 10:36 ب.ظ
سلام برادر خداقوت تونستی یه سر به ما بزن و یه نظر ازتون خواستم کمکم کن
سه شنبه 21 مرداد 1393 03:45 ب.ظ
خیلی خیلی زیبا بود...
واقعا زیبا بود..
معنی دار ومفهومی...
کاش ما هم همیشه مورد لطف ائمه باشیم...کاش بتونیم تا اون جا که میتونیم دلشو نشکنیم...
** محمد ** الهی آمین...
جمعه 17 مرداد 1393 02:50 ب.ظ
سلام به شما.با تشکر از مطالبتون، فقط یه نکته عرض کنم و اون اینکه به نظرم حرم داشتن یا نداشتن ائمه(ع) زیاد مهم نیست؛ بلکه عمل به فرامین آنهاست که قلب مطهرشون را شاد میکنه. وگرنه حالا که چندین تن از ائمه گنبد و حرم دارند، ما چه کردیم و چه اقدامی برای تعجیل در ظهور امام زمان کردیم؟با امام رضا و سایر ائمه که گنبد دارند چطور رفتار کردیم؟ آنها غریبند و مظلوم به خاطر بی عرضگی کسانی که خود را شیعه میدونند. شیعه کجاست؟
** محمد ** حرف شمکا متینه...و درست...ولی چیزی که برای ما زجر آوره اینه که اونا نیاید حرم ا<مه ی مارو خراب میکردند...ما نباید کوتاه بیایم...وگرنه اونا هی جلو تر میان...ما نباید از حق طبیعیمون کوتاه بیایم...
.
.
.
.
.


ممنون از شما ....
چهارشنبه 15 مرداد 1393 04:50 ب.ظ
سلام
تکراری ولی قشنگ بود
ان شالله حضرت زهرا شفیع همه مون باشن...

یاحق
** محمد ** ان شاءالله.........
سه شنبه 14 مرداد 1393 11:21 ب.ظ
اللهم عجل لویک الفرج
داستان زیبایی بود
البته داستان نه واقعیت بود
خداگناهان هممون راببخشه
ممنون بابت این پست زیبات
** محمد ** خواهش ...ولی این ی واقعیت بود.....
سه شنبه 14 مرداد 1393 09:37 ب.ظ
خدا اجازه !!!

من دلم بسته به زنجیر غمت...

نگاه نکن به جرم من،نگاه بکن به کرمت

** محمد **
سه شنبه 14 مرداد 1393 04:20 ب.ظ
به نام خدا سلام.خییییلی زیبا بود اشکم درومد
** محمد ** ممنون...
سه شنبه 14 مرداد 1393 11:52 ق.ظ
سلام.منم با اجازه کپی کردم...
اللهم صل علی محمد وال محمد
اللهم صل علی محمد وال محمد
اللهم صل علی محمد و ال محمد
** محمد ** خوش حال شدم.....
سه شنبه 14 مرداد 1393 11:05 ق.ظ
یا زهرا...
این واقعی بود؟!!!
اینکه آدمو دیوونه میکنه!!!
اگه واقعیه اجازه بدید تو وبامون منتشرش کنیم. واقعأ تاثیر گذاره!!! دستتون درد نکنه. با افتخار لینکتون میکنیم.خوشحال میشم بازم بهمون سر بزنید.درضمن صوت وبتون هم فعال نبود
** محمد ** صوت وبم که کار میکنه...چشه؟؟؟؟؟؟؟؟
.
.
.

کپی با 3 تا صلوات برای ظهور مجازه..خوشحال هم میشم....
سه شنبه 14 مرداد 1393 10:38 ق.ظ
خیلی عالی بود وتاثیر گذار
اشکمو در آوردی
** محمد ** خواهش میکنم....التماس دعا....
سه شنبه 14 مرداد 1393 09:14 ق.ظ
شهامت میخواهد
سرد باشی
اما گرم لبخند بزنی
** محمد **
سه شنبه 14 مرداد 1393 03:10 ق.ظ
سلام
ممنون که به وبم سر زدید
خوشحالم که این داستانو خوندید و روتون تاثیر داشت ! البته نمیخواستم با اون پست اشک کسی رو در بیارم !
کپی برای این داستان حتی بدون ذکر منبع مجازه ! ولی همونطور که تو وب خودتون برای کپی سه صلوات گذاشتین
شما هم سه تا صلوات واسه ظهور آقامون بفرستین
اجرتون با امام زمان
یا حق
** محمد ** یا علی..
.
.
.
.
سه شنبه 14 مرداد 1393 01:53 ق.ظ
از خودتون بود
** محمد ** نه...
سه شنبه 14 مرداد 1393 01:50 ق.ظ
خیلی قشنگ بود خیلی
** محمد **
سه شنبه 14 مرداد 1393 01:29 ق.ظ
اشکمو در اوردینا...
واقعا عالی بود ..حرف های زیادی تو دلم بود ولی الان چند بار نوشتم وپاک کردم.نمیدونم نشد بگم... یعنی میشه خدا و اهل بیتش باهامون دوستی کنن؟اصلا لایقش هستیم با این همه گناه و معصیت...
** محمد ** خانوم زهرا دست رد به سینه ی هیچ کس نمیزنه...
.
.
.



التماس دعا...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ** محمد **
نویسندگان
نظرسنجی
تقریبا در روز چند بار دل امام زمانو میشکنی؟؟...








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :